خدايا!
همواره تو را سپاس مي گذارم كه پيشتر مي روم و بيشتر رنج مي برم،
آنها كه بايد مرا بنوازند؛ مي زنند!
آنها كه بايد همگام باشند؛ سد راهم مي شوند!
آنها كه بايد حق شناسي كنند؛ حق كشي مي كنند!
آنها كه بايد دستم را بفشارند؛ سيلي مي زنند!
آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند؛ بيش از دشمن حمله مي برند!
آنها كه بايد در برابر سمپاشي هاي بيگانه،ستايشم كنند،تقويتم كنند،اميدوارم كنند،تبرئه ام كنند؛
سرزنشم مي كنند!تضعيفم مي كنند!نوميدم مي كنند!متهمم مي كنند!
تا در راه تو از تنها پايگاهي كه چشم ياري اي دارم و پاداشي،نوميد شوم،چشم ببندم،رانده شوم!
تا تنها اميدم تو شود،چشم اتنظارم تنها به روي تو باز ماند.
تنها از تو ياري طلبم،تنها از تو پاداش گيرم و در حسابي كه با تو دارم،شريكي ديگر نباشد.
تا تكليفم با تو روشن شود،تا تكليفم با خودم معلوم گردد.
تا حلاوت"اخلاص" را كه هر دلي اگر اندكي چشيد،هيچ قندي در كامش شيرين نيست؛بچشم!
دكتر علي شريعتي
نوشته شده توسط فرشته ها در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 10:30 موضوع نشان عشق | لینک ثابت
وقتی خدا بدرقت میکرد گفت:
جایی میری که مردمی داره که میشکننت٬ نکنه غصه بخوری! من همه جا باهاتم.توی وجودت عشق میذارم و اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ تا بدونی دوباره برمی گردی پیش خودم...
نوشته شده توسط فرشته ها در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
از شنبه درون خود تلنباز شدیم
تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم
خیر سرمان منتظر دیداریم
جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم...
اللهم عجل لولیک الفرج...
نوشته شده توسط فرشته ها در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
پروردگار همیشه٬ از قبل از میلاد توُبعد از میلاد تو و تا همیشه همراه تو بوده و هست و خواهد بود...
آنچه که تو هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه ی تو به خداوند٬ پس بی نظیر باش...
نوشته شده توسط فرشته ها در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم
برای اینکه باید باشد و نیست...
نوشته شده توسط فرشته ها در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 7:11 موضوع | لینک ثابت
آیا نمی دانی که خداوند بر هر کاری تواناست؟
واگذار می کنم کارم را به خدا٬ همانا او بر احول بندگان بینا و آگاه است.
ما از رگ گردن به او (انسان) نزدیکتریم.
نوشته شده توسط فرشته ها در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 7:4 موضوع | لینک ثابت
ای برده امان از دل عشاق کجایی...
نوشته شده توسط فرشته ها در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 7:5 موضوع | لینک ثابت
جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود٬می چرخید و ذوق می کرد. می گردید و ذوق می کرد.بالا می رفت و ذوق می کرد .پایین می آمد و ذوق می کرد.
گفتند:پایین بیا ای مرد ٬ برازنده نیست مردی و این همه ذوق ٬مردی و این همه شور و مردی و این همه کودکی.
جوانمرد تردید کرد٬ می خواست پایین بیاید٬ که خدا دستش را گرفت و گفت:همین جا بمان٬ دنیا چرخ و فلک بزرگی است كه تنها كودكان مي توانند بر آن سوار شوند.
ديگران از اين چرخ و فلك مي هراسند و تنها در گوشه اي به تماشا نشسته اند.
و بدان! كسي كه پيش ما مرد است، پيش مردم كودك است و كسي كه پيش مردم مرد است، پيش ما نامرد!
جوانمرد خنديد و كودكي را برگزيد....
(عرفان نظر آهاري)
نوشته شده توسط فرشته ها در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت
کاش رویاهایمان یکدم حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها٬ دشت محبت می شدند
سادگی ٬مهر و صفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
نوشته شده توسط فرشته ها در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
نوشته شده توسط فرشته ها در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
اسم دختر